خلاصه زمان نمایشگاه کتاب شد یک ماه اونجابودیم شبانه روزی کار می کردیم.تاروز آخر که اختتامیه بود شهردار تهران تشریف آوردند وبعداز دیدار غرفه ها به غرفه سازمان فرهنگی هنری آمدند ومن درخواستم رادادم وگرفتند وکه درقبل فکر می کنم گفته بودم واز آن روز پیگیر شدم وجالبه پیش خیلی ها رفتم ولی هیچ کجا مرا قبول نکردند تا اینکه رفتم با هماهنگی خود منابع انسانی به منطقه 4 منطقه بزرگی بود وواقعا تجربه بسیار بزرگی را پشت سر گذاشتم که برایتان تعریف می کنم در آن زمان تازه برای فوق دیپلم درس می خواندم وخیلی ماجراهای قشنگی در دانشگاه برایم پیش آمد وفصه های تلخ ولی همش برای من باید اتفاق می افتاد چون خداست که هراتفاقی را بیفتند از اوست وهر کار واتفاق خیراست وباید من بفهمم که پیرامون محیط زندگیمان چه می گذرد .فقط فهمیدم که اگر توکل به خدانکنی تکه تکه می شوی در این دنیای امروزی.از راه رفتنت تا دست دادنت تا ریز ترین عملکردت زیر ذره بین مردم وخداست .ادامه در قسمت بعدی
برچسب:
نویسنده: زهرا نصیری
تاريخ: جمعه
7 آبان
1395 ساعت: 22:13